تبليغاتX
ablamboo
از همان روز اول که به دنیا می آییم دلمان خوش است
دلمان خوش است که مادری داریم که شیرمان می دهد
دلمان خوش است که پدری داریم که می توانیم با موهای صورتش بازی کنیم
دلمان خوش است که همه گوسفند ها و گاو ها و مرغ ها برای شکم ما آفریده شده اند
دلمان به این خوش می شود که زمین زیر پای ماست و آسمان هم ,
دلمان به قیافه خودمان توی آینه خوش می شود
یا به اینکه توی جیبمان یک دسته اسکناس داریم
دلمان به لباس نویی خوش می شود و به اصلاح سر و صورتی ذوق می کنیم
یا وقتی که جشن تولدی برایمان می گیرند
یا زمانی که شاگرد اول می شویم
دلمان ساده خوش می شود به یک شاخه گل یا هدیه ای که می گیریم
یا به حرف های قشنگی که می شنویم
دلمان به تمام دروغ ها و راست ها خوش می شود
به تماشای تابلویی یا منظره ای یا غروبی یا فیلمی در سینما و شکستن تخمه ای
دلمان خوش می شود به اینکه روز تعطیلی را برویم کنار دریا و خوش بگذرانیم
مثلا با خنده های بی دلیل
یا سرمان را تکان بدهیم که حیف فلانی مرد یا گریه کنیم برای کسی
دلمان خوش می شود به تعریفی از خودمان و تمسخری برای دیگران
یا به رفتنی به مهمانی و نگاه های معنی دار و اینکه عاشق شده ایم مثلا
دلمان خوش می شود به غرق شدن در رویاهای بی سرانجام
به خواندن شعر های عاشقانه و فرستادن نامه های فدایت شوم
دلمان ساده خوش می شود با آغوشی گرم و حرف هایی داغ
دلمان خوش است که همه چیز رو براه است
که همه دوستمان دارند
که ما خوبیم.
چقدر حقیریم ما....
چقدر ضعیفیم ما...
دلمان خوش است که می نویسیم و دیگران می خوانند و عده ای می گویند , آه چه زیبا
و بعضی اشک می ریزند و بعضی می خندند
دلمان خوش است به لذت های کوتاه ... به دروغ هایی که از راست بودن قشنگ ترند
به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند یا کسی عاشقمان شود
با شاخه گلی دل می بندیم و با جمله ای دل می کنیم
دلمان خوش است به شب های دو نفری و نفس های نزدیک
دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشیدن لذتی
و وقتی چیزی مطابق میل ما نبود
چقدر راحت لگد می زنیم و چه ساده می شکنیم همه چیز را
روز و شب ها تمام می شود و زمان می گذرد
دلمان خوش می شود به اینکه دور و برمان پر می شود از بچه ها
دلمان به تعریف خاطره ها خوش می شود و دادن عیدی
دلمان به اینکه دکتر می گوید قلبت مشکلی ندارد ذوق می کند
و اینکه می توانیم فوتبال تماشا کنیم و قرص نیتروگلیسیرین بخوریم
دلمان به خواب های طولانی و بیداری های کوتاه خوش است
و زمان می گذرد
************ ********
حالا دلمان خوش می شود به گریه ای و فاتحه ای
به اینکه کسی برایمان خیرات بدهد و کسی و به یادمان اشک بریزد
ذوق می کنیم که کسی اسممان را بگوید
و یا رهگذری سنگ قبرمان را بخواند
و فصل ها می گذرد
دلمان تنها به این خوش می شود که موشی یا کرمی از گوشت تنمان تغذیه کند
یا ریشه گیاهی ما را بمکد به ساقه گیاهی
دلمان خوش است به صدای عبور آدم هایی که آن بالا دلشان خوش است که راه می روند روی قبر ما
و دلمان می شکند از لایه های خاکی که سنگ قبرمان را در مرور زمان می پوشاند
و اینکه اسممان از یاد بچه ها رفته است
و زمان باز می گذرد
************ ********
دلمان خوش است به استخوان بودن
به هیچ بودن
به خاک بودن دلمان خوش است
به مورچه ها و موش ها و مارها
************ ********
ما آدم ها چه راحت دلمان خوش می شود
مثل کودکانی که هنوز نمی فهمند
ما اشرف مخلوقات عالم هستیم و چقدر خوش به حالمان می شود
ما خیلی خوبیم ... !
و من دلم خوش است به نوشتن همین چند جمله
و این است پایان سایه روشن...


+ نوشته شده توسط مجيد پورركني صالحان در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 1:45 |

معلم پاي تخته داد مي زد 
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششي از گردپنهان بود
ولي ‌آخر کلاسي ها
لواشک بين خود تقسيم مي کردند
وان يکي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد
براي آنکه بي خود هاي و هو مي کرد و با آن شور بي پايان
تساوي هاي جبري رانشان مي داد
خطي خوانا به روي تخته اي کز ظلمتي تاريک
غمگين بود
تساوي را چنين بنوشت
يک با يک برابر هست
از ميان جمع شاگردان يکي برخاست
هميشه يک نفر بايد به پا خيزد
به آرامي سخن سر داد
تساوي اشتباهي فاحش و محض است
معلم، مات بر جا ماند
و او پرسيد
گر يک فرد انسان واحد يک بود آيا باز
يک با يک برابر بود
سکوت مدهشي بود و سئوالي سخت
معلم خشمگين فرياد زد
آري برابر بود
و او با پوزخندي گفت
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبي پاک و دستي فاقد زر داشت
پايين بود
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه مي داشت
بالا بود
وان سيه چرده که مي ناليد
پايين بود
اگريک فرد انسان واحد يک بود
اين تساوي زير و رو مي شد
حال مي پرسم يک اگر با يک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده مي گرديد
يا چه کس ديوار چين ها را بنا مي کرد ؟
يک اگر با يک برابر بود
پس که پشتش زير بار فقر خم مي شد ؟
يا که زير صربت شلاق له مي گشت ؟
يک اگر با يک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس مي کرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد
يک با يک برابر نيست
                                                 

                                                             زنده ياد خسرو گلسرخي..

+ نوشته شده توسط مجيد پورركني صالحان در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 21:50 |
پیاده آمده بودم‌،
پیاده خواهم رفت
 
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌
پیاده آمده بودم‌، پیاده خواهم رفت
‌طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد
و سفره‌ای كه تهی بود، بسته خواهد شد
و در حوالی شبهای عید، همسایه ‌!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه ‌!
همان غریبه كه قلك نداشت‌، خواهد رفت
‌ و كودكی كه عروسك نداشت‌، خواهد رفت‌
***

منم تمام افق را به رنج گردیده‌،
منم كه هر كه مرا دیده‌، در گذر دیده
‌منم كه نانی اگر داشتم‌، از آجر بود
و سفره‌ام ـ كه نبود ـ از گرسنگی پر بود
به هرچه آینه‌، تصویری از شكست من است‌
به سنگ‌سنگ بناها، نشان دست من است
‌ اگر به لطف و اگر قهر، می‌شناسندم‌
تمام مردم این شهر، می‌شناسندم
‌ من ایستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم‌، اگر دهر ابن‌ملجم شد
***

طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد
و سفره‌ام كه تهی بود، بسته خواهد شد
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌
پیاده آمده بودم‌، پیاده خواهم رفت‌
***

چگونه باز نگردم‌، كه سنگرم آنجاست‌
چگونه ‌؟ آه‌، مزار برادرم آنجاست‌
چگونه باز نگردم كه مسجد و محراب‌
و تیغ‌، منتظر بوسه بر سرم آنجاست
‌ اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود
قیام‌بستن و الله اكبرم آنجاست‌
شكسته‌بالی‌ام اینجا شكست طاقت نیست
‌كرانه‌ای كه در آن خوب می‌پرم‌، آنجاست
‌ مگیر خرده كه یك پا و یك عصا دارم‌
مگیر خرده‌، كه آن پای دیگرم آنجاست‌
***
شكسته می‌گذرم امشب از كنار شما
و شرمسارم از الطاف بی‌شمار شما
من از سكوت شب سردتان خبر دارم‌
شهید داده‌ام‌، از دردتان خبر دارم‌
تو هم به‌سان من از یك ستاره سر دیدی‌
پدر ندیدی و خاكستر پدر دیدی‌
تویی كه كوچه غربت سپرده‌ای با من‌
و نعش سوخته بر شانه برده‌ای با من
‌تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم
‌تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم‌
***
اگرچه مزرع ما دانه‌های جو هم داشت
‌و چند بته مستوجب درو هم داشت
‌اگرچه تلخ شد آرامش همیشه تان
اگرچه كودك من سنگ زد به شیشه تان‌
اگرچه متهم جرم مستند بودم‌
اگرچه لایق سنگینی لحد بودم
‌ دم سفر مپسندید ناامید مرا
ولو دروغ‌، عزیزان ‌! بغل كنید مرا
تمام آنچه ندارم‌، نهاده خواهم رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم رفت
‌ به این امام قسم‌، چیز دیگری نبرم‌
به‌جز غبار حرم‌، چیز دیگری نبرم‌
خدا زیاد كند اجر دین و دنیاتان‌
و مستجاب شود باقی دعاهاتان
‌ همیشه قلك فرزندهایتان پر باد
و نان دشمنتان، هر كه هست، آجر باد
 
                                                       محمد کاظم کاظمی     
+ نوشته شده توسط مجيد پورركني صالحان در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 21:4 |
گفت : می خواهم که برگردی .

گفتم : من هیچوقت نمیروم .

+ نوشته شده توسط مجيد پورركني صالحان در پنجشنبه سی ام مهر 1388 و ساعت 1:1 |

زمستان

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي

منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم
منم من، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد

تگرگي نيست، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست

حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

 

                                                                   مهدی اخوان ثالث
 

+ نوشته شده توسط مجيد پورركني صالحان در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت 22:29 |

اين مرد خود پرست

اين ديو، اين رها شده از بند

مست مست

استاده روبه روي من و

خيره در منست .

گفتم به خويشتن

آيا توان رستنم از اين نگاه هست ؟

مشتي زدم به سينه او،

ناگهان دريغ

آئينه تمام قد روبه رو شكست .

+ نوشته شده توسط مجيد پورركني صالحان در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت 22:9 |
گفت : هیچوقت دست خداوند رو در حرفه تون دیدید ؟

گفتم : نه  خیلی وقته ندیدم !

+ نوشته شده توسط مجيد پورركني صالحان در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت 1:7 |
بعضی به دنبال دوستانی زبون و کوچک می گردند  .

و این نه به این خاطر است که مرهمی بر دردهای ایشان باشند .

بلکه این فقط برای آن است که با تحقیر آنها

مرهمی بر زخم کهنه حقارت خویش نهند .

+ نوشته شده توسط مجيد پورركني صالحان در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 11:46 |
 طوفان  آن زمانیست که باد به جای  برگ ها ، درخت ها را  بلند میکند.
+ نوشته شده توسط مجيد پورركني صالحان در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 11:39 |
اگر آتش است يارت تو برو در او همي‌سوز
به شب فراق سوزان تو چو شمع باش تا روز
 
تو مخالفت همي‌کش تو موافقت همي‌کن
چو لباس تو درانند تو لباس وصل مي‌دوز
 
به موافقت بيابد تن و جان سماع جاني
ز رباب و دف و سرنا و ز مطربان درآموز
 
به ميان بيست مطرب چو يکي زند مخالف
همه گم کننده ره را چو ستيزه شد قلاوز
 
تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آيد
تو يکي نه‌اي هزاري تو چراغ خود برافروز
 
که يکي چراغ روشن ز هزار مرده بهتر
که به است يک قد خوش ز هزار قامت کوز
+ نوشته شده توسط مجيد پورركني صالحان در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 11:33 |
زير خاكستر ذهنم باقي ست
آتشي سركش و سوزنده هنوز
يادگاري است ز عشقي سوزان
كه بدم گرم و فروزنده هنوز
عشقي آنگونه كه بنيان مرا
سوخت از ريشه و خاكستر كرد
غرق درحيرتم از اينكه چرا
مانده ام زنده هنوز
گاهگاهي كه دلم مي گيرد
پيش خود مي گويم
آن كه جانم را سوخت
ياد مي آرد از اين بنده هنوز
سخت جاني را ببين
كه نمردم از هجر
مرگ صد بار به از
بي تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم

هستم پيش چشمان تو شرمنده هنوز
گرچه از فرط غرور
بعد تو ليك پس از آنهمه سال
كس نديده به لبم خنده هنوز
گفته بودند كه از دل برود يار چو از ديده برفت
سالها هست كه از ديده من رفتي ليك
دلم از مهر تو آكنده هنوز
دفتر عمر مرا
دست ايام ورقها زده است
زير بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشكست
در خيالم اما
همچنان روز نخست
تويي آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
دل من بردي و با دست تهي
منم آن عاشق بازنده هنوز
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر كه گورم بشكافند عيان مي بينند
زير خاكستر جسمم باقي است
آتش سركش و سوزنده هنوز

+ نوشته شده توسط مجيد پورركني صالحان در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 22:48 |
 

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شبِ جان فرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان و شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج ، گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران  باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران  باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
 ”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
 پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در اینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
 می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه
از آن پاکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان ِ تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
 در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
در سحرگاه سر از بالش خواب بردار
کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن
باز کن پنجره را
تو اگر بازکنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذاز از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شکوت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من
امپراتوری پر وسعت خود را هر روز
شوکتی می بخشد
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
گل قاصد ایا
با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز
باز کن پنجره را
صبح دمید
 چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
”زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
 بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
 دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست “

قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما ایا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند

از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
که تباه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
که قناریها را پر بستند
و کبوترها را
آه کبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
” چه تهیدستی مرد “
ابر باور می کرد
من در ایینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ
بی تو در می ابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟

نه ، دریغا ، هرگز
باورنم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژواکم
در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سرو سامان
بی تو  اشکم  دردم
آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خاکستر سردم ، خاموش
نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی
نه خروش
بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
کاستن
کاهیدن
کاهش جانم
کم
کم
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا ، از کسی می شنوی ،
روی تو را کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجیب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
کاش می دیدم
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ “

باد کولی ، ای باد
تو چه بیرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عریان کردی
و جهان را به سموم نفست ویران کردی
باد کولی تو چرا زوزه کشان
همچنان اسبی بگسسته عنان
سم فرو کوبان بر خاک گذشتی همه جا ؟
 آن غباری که برانگیزاندی
سخت افزون می کرد
تیرگی را در دشت
و شفق ، این شفق شنگرفی
بوی خون داشت ، افق خونین بود
کولی باد پریشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب
تو به من می گفتی :
” صبح پاییز تو ، نامیومن بود ! “
من سفر می کردم
و در آن تنگ غروب
یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اینک کوهی
سر برافراشته از ایمان است
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برمی گردم
و صدا می زنم :
” ای
باز کن پنجره را
باز کن پنجره را
در بگشا
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز کن پنجره را
که پرستو می شوید در چشمه ی نور
که قناری می خواند
می خواند آواز سرور
 که : بهاران آمد
که شکفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنیا را
نشمردیم هنوز
من صدا می زنم :
” باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم  ، تنها ، تنها
وصبوری مرا
کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
” ای  باز کن پنجره را “

پنجره را می بندی
با من کنون چه نشتنها ، خاموشیها
با تو کنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی ، خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دم سردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت

سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام اینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار

آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان ِ تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو کنون چه فراموشیها
با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فرانموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند

حمید مصدق 

آذر ، دی 1343
حمید مصدق

+ نوشته شده توسط مجيد پورركني صالحان در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 22:46 |

کاش می شد که کسی می آمد

این دل خسته ی ما را می برد

چشم ما را می شست

راز لبخند به لب می آموخت

کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود

و قفس ها همه خالی بودند

آسمان آبی بود

و نسیم روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید

کاش می شد که غم و دلتنگی

راه این خانه ی ما گم می کرد

و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم

و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید

و کمی مهربان تر بودیم

کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد

گل لبخند به مهمانی لب می بردیم

بذر امید به دشت دل هم

کسی از جنس محبت غزلی را می خواند

و به یلدای زمستانی و تنهائی هم

یک بغل عاطفه گرم به مهمانی دل می بردیم 

کاش می فهمیدیم

قد راین لحظه که در دوری هم می راندیم

کاش می دانستیم راز این رود حیات

که به سرچشمه نمی گردد باز

کاش می شد مزه خوبی را

می چشاندیم به کام دلمان

کاش ما تجربه ای می کردیم

شستن اشک از چشم

بردن غم از دل

همدلی کردن را

کاش می شد که کسی می آمد

باور تیره ی ما را می شست

و به ما می فهماند

دل ما منزل تاریکی نیست

اخم بر چهره بسی نازیباست

بهترین واژه همان لبخند است

که ز لبهای همه دور شده ست

کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم

تا فراموش نگردد  که هنوز انسانیم 

قبل از آنی که کسی سر برسد 

ما نگاهی به دل خسته ی خود می کردیم

شاید این قفل به دست خود ما باز شود

پیش از آنی که به پیمانه ی دل باده کنند

همگی زنگ پیمانه ی دل می شستیم

کاش درباور هر روزه مان 

جای تردید نمایان می شد

و سوالی که چرا سنگ شدیم

و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟

کاش می شد که شعار 

جای خود را به شعوری می داد

تا چراغی گردد دست اندیشه مان  

کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد

تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را

شبح تار امانت داران

کاش پیدا می شد

دست گرمی که تکانی بدهد

تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان

و کسی می آمد و به ما می فهماند

از خدا دور شدیم...

 

کیوان شاهبداغی

  

+ نوشته شده توسط مجيد پورركني صالحان در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 22:33 |

صد در به اشارتي بسفتيم و شديم

صد گل به عبارتي برفتيم و شديم

گر دانايي به لفظ منگر بنديش ،

آن راز كه ما به رمز گفتيم و شديم   ( عطار نيشابوري )

+ نوشته شده توسط مجيد پورركني صالحان در جمعه سیزدهم شهریور 1388 و ساعت 23:10 |

من ميتوانستم .

هرگز معناي اين واژه را نميفهميم.چون در تمام لحظه هاي زندگيمان چيزهايي هستند كه ميتوانستند رخ دهند ، اما رخ نميدهند.لحظه هايي جادويي وجود دارند كه درك ناشده ميگذرند

و

ناگهان دست سرنوشت جهان ما را دگرگون ميكند.

 

زندگي به تو خيلي چيزها ياد داده.

به من ياد داد كه ميتوانيم ياد بگيريم،ميتوانيم تغيير كنيم ، حتي اگر غير ممكن برسد.

 

گاهي اندوهي ژرف ما را فرا ميگيرد كه نميتوانيم مهارش كنيم.ميفهميم كه لحظه جادويي آن روز گذشته و هيچ نكرده ايم .سپس زندگي جادو و هنرش را پنهان ميكند.

بايد به آواي كودكي كه روزگاري بوده ايم ، گوش بسپريم . كودكي كه هنوز درون ماست . اين كودك
لحظه هاي جادويي را ميفهمد . ميتوانيم فريادش را خفه كنيم ، اما نميتوانيم آوايش را بخوابانيم.

كودكي كه روزي بوده ايم ، همچنان حاضر است .خجسته باشند كودكان ،‌چرا كه سكوت ملكوت آسمان از آنِ آنان است.

اگر تولد دوباره نيابيم ،‌اگر بار ديگر با معصوميت و شيفتگي كودكي به زندگي ننگريم ،‌ ديگر معنايي در زندگي نخواهد ماند.

روش هاي بسياري براي خودكشي هست.كساني كه ميكوشند جسم شان را بكشند ، قانون خدا را زير پا ميگذارند ، هر چند گناه شان در ديدگان آدميان كمتر آشكار است.

به آنچه كودك درون سينه مان ميگويد ، گوش بسپريم . از اين شرمنده نشويم.نگذاريم بترسد ،‌كه تنهاست و شايد هرگز صدايش را نشنوند.

بگذاريم كه او كمي مهار هستيمان را در دست بگيرد.اين كودك ميداند كه هر روز با روز ديگر متفاوت است .

كاري كنيم كه بار ديگر احساس محبوب بودن كند . اين كودك را راضي كنيم .حتي اگر مستلزم رفتاري نامانوس باش ، حتي اگر از نظر ديگران احمقانه بنمايد.

فراموش نكنيد كه خرد آدميان در برابر خداوند جهالت است.

اگر به كودكي كه در روح خود داريم ، گوش كنيم ، چشمهامان به درخشش در ميآيند .اگر رابطه مان را با اين كودك از دست ندهيم ،‌رابطه مان را با زندگي از دست نميدهيم.

کمی باندیشیم تا دیر نشده است .

باید پیش از اینکه دیگر خیلی دیر شود  نمیریم. باید .

خداوند هر روز به شکلی ما را بر میانگیزد که به آن راه برویم.

ولی ما همیشه مقاومت میکنیم .

با چیزهایی که آموخته ایم .

با ترس و با حرص  و با شک و با بی ایمانی به توانایی هایی که خدا در وجودمان گذارده .

و همواره خود را عاقل ! می پنداریم .

+ نوشته شده توسط مجيد پورركني صالحان در جمعه سیزدهم شهریور 1388 و ساعت 22:59 |
کاش میدانستی !


زندگی با همه وسعت خویش


محفل ساکت غم خوردن نیست


حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن  نیست


زندگی خوردن وخوابیدن نیست


زندگی کوشش وراهی شدن است


از تماشاگه آغاز حیات


تا به جایی که خدا می داند.

+ نوشته شده توسط مجيد پورركني صالحان در دوشنبه دوم شهریور 1388 و ساعت 19:58 |
در بیکران زندگی دو چیز افسونم می کند :

آبی آسمانی که می بینم

و می دانم که نیست

و

خدایی که نمی بینم

و می دانم که هست.

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده توسط مجيد پورركني صالحان در شنبه هفدهم مرداد 1388 و ساعت 22:26 |
کجایی در چه کاری من نمیدانم

ملولی سر خوشی مستی نمیدانم

 کجایی با که هستی من نمیدانم

کنون در فکر خود یا فکر من هستی نمیدانم .

+ نوشته شده توسط مجيد پورركني صالحان در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 و ساعت 22:7 |
از پدري پرسيدند آيا درست است كه مي گويند: زماني فرا خواهد رسيد كه پسرها بزرگ تر از پدرشان خواهند شد؟
گفت: اتفاقا اين موضوع سخت ذهن مرا به خود مشغول داشته است. البته كاري به استعداد و نبوغشان ندارم. منظور من سن و سال آن هاست!
پرسيدند: به چه دليل؟
گفت:"به اين دليل كه برايتان شرح خواهم داد:
وقتي 30 ساله بودم فرزندمان متولد شد. يعني 30 برابر او سن داشتم.
وقتي 2 ساله شد من 32 سال داشتم . يعني 16 برابر او سن داشتم.
وقتي 3 ساله شد من 33 سال داشتم. يعني 11 برابر او سن داشتم.
وقتي 5 ساله شد من 35 سال داشتم. يعني 7 برابر او سن داشتم.
وقتي 10 ساله شد من 40 سال داشتم. يعني 4 برابر او سن داشتم.
وقتي 15 ساله شد من 45 سال داشتم. يعني 3 برابر او سن داشتم.
وقتي 30 ساله شد من 60 سال داشتم. يعني فقط 2 برابر او سن داشتم.
مي‌ترسم اگر به همين منوال پيش برود او به زودي از من جلو بزند و بشود پدر من و من هم بشوم پسر او!

+ نوشته شده توسط مجيد پورركني صالحان در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 و ساعت 23:11 |

 

 هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث ريختن اشكهاي تو نميشود !

 

ز چه رو تو را نسوزد غم مهوشان فروغي

 كه  هنوز در محبت حركات خام داري  ؟

 

 

آنچه تمام مي شود هيچگاه نبوده است .

 

 

و در آخر :

بخاطر از دست دادن رفيقي نيمه راه ، ناراحت نباش .

چون اين توفيقي بوده است از طرف نگاهبان مهربانت .

تا در حساسترين شرايط كه به او نياز خواهي داشت ( و نخواهد بود ) از خوردن سهمگينترين ضربات در امانت دارد . پس شكرگزار لطف او باش .

گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بودهام

گفتا  " منش فرموده ام تا با تو طراري كند  "

+ نوشته شده توسط مجيد پورركني صالحان در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 و ساعت 20:32 |

 

 
پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است

پشت سر هر آنچه که دوستش می داری

و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی

بهتر است بالاتر را نگاه نکنی

زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد

و او آنقدر بزرگ است

که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند




پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است

اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی

اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح

خدا چندان کاری به کارَت ندارد

اجازه می دهد که عاشقی کنی

تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی . . .




اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی

خدا با تو سختگیرتر می شود

هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر

و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر

بیشتر باید از خدا بترسی

زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد

مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند




پشت سر هرمعشوقی ، خدا ایستاده است

و هر گامی که تو در عشق برمی داری

خدا هم گامی در غیرت برمی دارد

تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر

و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است

و وصل چه ممکن و عشق چه آسان




خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد

و معشوقت را درهم می کوبد

معشوقت ، هر کس که باشد

و هر جا که باشد و هر قدر که باشد

خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او ، چیزی فاصله بیندازد

معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی

و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است

ناامیدی ازاینجا و آنجا

ناامیدی از این کس و آن کس

ناامیدی از این چیز و آن چیز




تو ناامید می شوی و گمان می کنی

که عشق بیهوده ترین کارهاست

و برآنی که شکست خورده ای

و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق

و آن همه عشق را تلف کرده ای

اما خوب که نگاه کنی

می بینی حتی قطره ای از عشقت

حتی قطره ای هم هدر نرفته است

خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته

و به حساب خود گذاشته است




خدا به تو می گوید:

مگر نمی دانستی

که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟

تو برای من بود که این همه راه آمده ای

و برای من بود که این همه رنج برده ای

و برای من بود که اینهمه عشق ورزیده ای

پس به پاس این ؛

قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم

و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.

و این ثروتی است که هیچ کس ندارد

تا به تو ارزانی اش کند




فردا اما تو باز عاشق می شوی

تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر

تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر




راستی :

اما چه زیباست

و چه باشکوه و چه شورانگیز

که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!






 
+ نوشته شده توسط مجيد پورركني صالحان در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 و ساعت 20:27 |
چه کسي مي گويد که گراني اينجاست؟

... دوره ارزانيست

 شرافت ارزان ...

تن عريان ارزان

 و دروغ از همه چيز ارزانتر

آبرو قيمت يک تکه نان

 و چه تخفيف بزرگي خورده است

قيمت هر انسان !

+ نوشته شده توسط مجيد پورركني صالحان در دوشنبه پنجم مرداد 1388 و ساعت 0:47 |

 

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!



خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی ی قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!



خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است . . .

 

 

+ نوشته شده توسط مجيد پورركني صالحان در جمعه دوم مرداد 1388 و ساعت 1:53 |
اين نرم افزار 

 Cube 1.42
 

به شما كمك ميكنه تا حل و روشهاي مختلف اونو تمرين كنيد

اميدوارم بدردتون بخوره و از استفادش لذت ببرين.

آدرس دانلود اين نرم افزار مفيد :

http://home.hetnet.nl/~rubik/

+ نوشته شده توسط مجيد پورركني صالحان در پنجشنبه یکم مرداد 1388 و ساعت 0:8 |
روبیك را با كلی ذوق و شوق خریده ، اما یه دفعه یكی میاد دست دستش می كنه و همه شو می ریزه به هم ، دیگه از سطوح مرتب و منظم اولیه هیچ خبری نیست . كمی می گیریش داخل دستت ، می چرخونیش ، شاید یكی دوتا همرنگ توی هر سطحش پیدا كنی .
می مونی كه چیكارش كنی ، من یه فكر دارم كه می شه روبیك رو دوباره به حال اولش برگردوند . یه راه حل سریع واسه حل این معمای جالب . ببینید برای حل یه روبیك هدف درست كردن سطوح اونه ، در حالی كه فقط می شه لایه ها رو تكون داد. پس باید اول یه كم بیشتر با مكعب روبیك آشنا بشید .
روبیك از 26 مكعب كوچك كه روی هسته مكعبی می چرخند ، تشكیل شده ، این هسته اون داخل هست و نمیشه كه دید . یه وقت به فكر دیدنش نیفتید! این هسته مكانیزم حركت مكعب ها رو تأمین می كنه . 8 تا مكعب گوشه داریم كه هر كدوم سه وجه رنگی دارن و 12 تا مكعب لبه با دو وجه رنگی . 6 تا هم مكعب وسط داریم كه هر كدوم فقط یه رنگ دارند . مكعب وسط جاش ثابته ، نمی تونه حركت كنه .
به این ترتیب اگه یه روبیك اورجینال دستتون باشه ، آبی همیشه پشت سبزه و همین طور قرمز پشت نارنجی و سفید هم پشت زرد . رنگ مكعب وسط رنگ هر سطح روبیك رو مشخص می كنه . یادآوری: شكل قرارگیری رنگ ها از روبیك اورجینال گرفته شده ، همون نوعی كه اگه آبی بالا باشه ، قرمز سمت چپ می افته و زرد هم راست قرار می گیره و همین طور بقیه رنگ ها كه قبلا گفته شد . نوعی كه تو اسباب بازی فروشیها پیدا میشه و احیانا اینترنت ممكنه با این سبك قرارگیری رنگ ها فرق داشته باشه . اگه فرق می كنه مشكلی نیست ، بگیرش دستت و سمت جلوی داخل شكل ها رو همون سمتی بگیر الآن توی دستت جلو قرار داره و روش رو دنبال كن ، به شرطی كه وضعیتش تا آخر تغییر نكنه .
حركات :
چرخش جلو در جهت عقربه ها .
چرخش جلو خلاف جهت عقربه ها .
چرخش پشت در جهت عقربه ها .
چرخش پشت خلاف جهت عقربه ها .
چرخش وجه راست در جهت ساعتگرد .
چرخش وجه راست پادساعتگرد .
 چرخش وجه چپ در جهت عقربه های ساعت .
چرخش وجه چپ در جهت خلاف حركت عقربه های ساعت .
چرخش وجه بالا ساعتگرد .
 چرخش وجه بالا به صورت پادساعتگرد .
چرخش پایین روبیك در جهت عقربه ها .
چرخش وجه پایین در جهت خلاف عقربه های ساعت .
 
راه حل
1 . شكل دادن یك صلیب در وجه بالای روبیك به طوری كه رنگ لبه ها با وسط وجه های كناری مچ باشن. خیلی ساده میشه كه مكعب های لبه رو با دو یا سه حركت به جای خودش نشاند. بهترین راه اینه كه این مكعب ها رو به لایه زیری ، همون وجه پایین ، ببری و با چرخش این وجه لبه مناسب رو پیدا كنی و با چرخش وجه كناری بیاریش بالا در كنار همرنگ خودش


و حالا

راهنمای مرتب کردن “مکعب ِ روبیک”

اصطلاحات

F: سطح جلویی
B: سطح پشتی
R: سطح راستی
L: سطح چپی
U: سطح بالایی
D: سطح پائینی

اصطلاحات

F: سطح جلویی
B: سطح پشتی
R: سطح راستی
L: سطح چپی
U: سطح بالایی
D: سطح پائینی

یک حرف به تنهایی (مثلاً F) یعنی اون سطح رو 90 درجه در جهت عقربه‌های ساعت (ساعت‌گرد) بچرخونین.
یک حرف به همراه اپوستروف (مثلاً ‘F) یعنی اون سطح رو 90 درجه در خلاف جهت عقربه‌های ساعت (پاد ساعت‌گرد) بچرخونین.
یک حرف به همراه عدد 2 (مثلاً F2) یعنی اون سطح رو 180 درجه (جهت اون فرق نمیکنه) بچرخونین.
پس الگوریتم R U’ L2 یعنی سطح راستی رو 90 درجه ساعت‌گرد سپس سطح بالایی رو 90 درجه پاد ساعت‌گرد و در آخر سطح چپی رو 180 درجه بچرخونین.

روش مرتب کردن

نکته: این روش ِ حل براساس لایه‌بندی “مکعب ِ روبیک” هستش. اگه “مکعب ِ روبیک” رو به صورت عمودی به 3 لایۀ مجزا تقسیم کنیم لایۀ بالایی (که اول مرتب میشه) رو “لایۀ اول”، دومین لایه رو “لایۀ میانی” و بالاخره لایۀ پائینی (که آخر همه مرتب میشه) رو “لایۀ آخر” می‌نامیم. ما می‌خوایم این لایه‌ها رو به ترتیب از بالا به پائین مرتب کنیم.
توجه: این مهم هستش که یه رنگ رو به عنوان سطح بالایی انتخاب کنین و برای افزایش سرعت عملتون همیشه با اون کار کنین. من با رنگ “سفید” کار میکنم و توضیحات ادامۀ متن هم با این فرض هستش که رنگ “سفید” به عنوان سطح بالایی انتخاب شده (یعنی فعلاً تا موقعی که دستتون راه بیوفته باید به هر سازی که من میزنم برقصین).

لایۀ اول:

مرتب کردن این لایه 2 مرحله داره:

1- شکل دادن صلیب
از اینجا به بعد نیاز هستش که سلفون روی مغزت رو برداری و ازش استفاده کنی (درست هستش که با این کار مغزت از نویی درمیاد و دست دوم میشه ولی به هر حال هر چیزی یه بهایی داره که باید پرداخت تا به دستش آورد).
شکل دادن صلیب کار سختی نیست. کافیه 4 تا قسمت لبه‌ای در لایۀ اول (لبه‌هایی که یه سمت اون‌ها سفید رنگ هستش) رو سر جاشون قرار بدین. فقط بدونین که آخر این مرحله باید “مکعب ِ روبیک“تون شبیه شکل زیر باشه.

 

- قرار دادن گوشه‌های لایۀ اول (هر گوشه به صورت جداگونه)
وقتی صلیب رو شکل دادین برای تکمیل کردن لایۀ اول کافیه گوشه‌های این لایه رو به صورت جداگونه در جای خودشون بذارین. اولین کاری که باید بکنین اینه که این گوشه‌ها رو پیدا کنین. اون‌ها در یکی از لایه‌های اول یا آخر هستن (اگه به جای خاروندن کله‌ات به “مکعب ِ روبیک” نگاه کنی می‌بینی که لایۀ میانی قطعۀ گوشه‌ای نداره). این قسمت هم کار سختی نیست و بدون الگوریتم هم میتونین انجامش بدین اما برای اینکه اول کاری مغزتون گیریپاژ نکنه یکی از الگوریتم‌های این مرحله رو به صورت تصویری نشونتون میدم.

 

و این مرحله چند تا نکته هستش که باید بهشون توجه کنین:
- کار رو با گوشه‌ای از لایۀ اول شروع کنین که در لایۀ آخر قرار داره.
- اگه چند تا از گوشه‌های لایۀ اول در لایۀ آخر قرار دارن کار رو با گوشه‌ای شروع کنین که رنگ سفیدش به سمت پائین (روی سطح پائینی) نباشه.
- اگه گوشه‌ای در لایۀ اول قرار داره ولی جای اون اشتباه هستش و یا نیاز به چرخیدن داره باید اون رو به لایۀ آخر بیارین و دوباره سر جاش بذارین.
آخر این مرحله باید “مکعب ِ روبیک“تون شبیه شکل زیر باشه.

 

لایۀ میانی

مرتب کردن این لایه فقط 1 مرحله داره:
1- قرار دادن لبه‌های لایۀ میانی (هر لبه به صورت جداگونه)
برای انجام این مرحله میتونین از 2 الگوریتم زیر استفاده کنین.

 

تذکر: موقع اجرای الگوریتم‌ها باید رنگ آبی به سمت خودتون (سطح جلویی) باشه.
آخر این مرحله باید 2 لایۀ بالایی “مکعب ِ روبیک“تون مرتب شده باشه.

لایۀ آخر

مرتب کردن این لایه 4 مرحله داره:

نکته: قبل از اینکه کار رو ادامه بدین باید “مکعب ِ روبیک“تون رو برعکس کنین طوری که لایۀ آخر (با سطح زرد رنگ (رنگ مخالف رنگ سفید در اکثر “مکعب ِ روبیک“ها)) در بالای مکعب قرار بگیره.
1- شکل دادن علامت جمع (+)
حالا باید در سطح لایۀ آخر (سطح زرد رنگ) لبه‌ها رو طوری قرار بدیم که تشکیل یه علامت جمع (+) رو بدن.
تذکر: در این مرحله اهمیتی نداره که طرف دیگۀ لبه‌های لایۀ آخر با قطعات مرکزی در لایۀ میانی هماهنگ نباشن.
شکل زیر حالت‌های مختلفی که ممکنه به وجود بیاد رو نشون میده.

 

تذکر: در این شکل قسمت پائین تصویر سطح جلویی شما محسوب میشه و در واقع شما از بالا به “مکعب ِ روبیک” نگاه میکنین.

حالت اول حالتی هستش که می‌خوایم به اون برسیم.
در حالت دوم از الگوریتم ‘F U R U’ R’ F و در حالت سوم از الگوریتم ‘F R U R’ U’ F استفاده کنین.
حالت چهارم در حقیقت ترکیبی از حالت‌های 2 و 3 هستش. در این حالت میتونین از هر دو الگوریتم استفاده کنین. بار اول که یکی از الگوریتم‌ها رو اجرا میکنین یکی از حالت‌های 2 یا 3 به وجود میاد و برای بار دوم با اجرای الگوریتم مناسب علامت جمع (+) ایجاد میشه.
2- قرار دادن گوشه‌های لایۀ آخر در جای مناسب
تذکر: در این مرحله بدون درنظر گرفتن جهت قرار گرفتن گوشه‌ها فقط اون‌ها رو سر جاشون میذاریم.
در این قسمت تنها 2 حالت ممکن هستش:
- گوشه‌های نزدیک به هم نیاز به جابجایی داشته باشن. برای جابجایی اون‌ها “مکعب ِ روبیک” رو طوری میگیریم که گوشه‌های مورد نظر در سمت راست و بالای مکعب قرار بگیرن و الگوریتم L U’ R’ U L’ U’ R U2 رو اجرا میکنیم.
- گوشه‌های دور از هم (قطری) نیاز به جابجایی داشته باشن. در این شرایط همون الگوریتم قبلی رو 2 بار اجرا میکنیم.
3- مرتب کردن گوشه‌های لایۀ آخر
در این قسمت به جز حالت درست (مرتب بودن گوشه‌ها) 7 حالت مختلف دیگه ممکن هستش که در شکل زیر اومده.

در حالت اول الگوریتم R’ U’ R U’ R’ U2 R U2، در حالت دوم الگوریتم R U R’ U R U2 R’ U2 و در حالت‌های دیگه ترکیبی از این 2 الگوریتم رو استفاده میکنیم.
4- مرتب کردن لبه‌های لایۀ آخر
در این قسمت هم به جز حالت درست (مرتب بودن لبه‌ها) 4 حالت دیگه ممکن هستش که در شکل زیر می‌بینین.

برای حالت اول الگوریتم R2 U F B’ R2 F’ B U R2 و برای حالت دوم الگوریتم R2 U’ F B’ R2 F’ B U’ R2 رو استفاده میکنیم.
در حالت‌های دیگه با اجرای هر کدوم از الگوریتم‌های بالا به یکی از حالت‌های 1 یا 2 میرسیم که با اجرای الگوریتم مناسب لبه‌ها مرتب شده و “مکعب ِ روبیک” کامل میشه.
نکتۀ آخر: به جای اینکه الگوریتم‌ها رو حفظ کنین، سعی کنین الگوریتم‌ها رو درک کنین.

+ نوشته شده توسط مجيد پورركني صالحان در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 و ساعت 23:40 |

مکعب روبیک

 

 
مکعب روبیک در حالت درهم‌ریخته
مکعب روبیک در حالت حل‌شده

مکعب روبیک یک جورچین (پازل) مکانیکی است که در سال ۱۹۷۴ توسط یک مجسمه‌ساز و پروفسور معماری مجارستانی به نام ارنو روبیک ابداع شد. مکعب روبیک سه مدل دارد یکی ۲×۲×۲ (روبیک جیبی)، یکی ۳×۳×۳ (انتقام روبیک) و دیگری ۵×۵×۵ (روبیک پرفسورها).


 مکعب روبیک

مکعب روبیک (Rubik’s Cube) یک پازل مکانیکی که در سال ۱۹۷۴ توسط ارنو روبیک مجسمه ساز و پرفسور معماری در کشور مجارستان اختراع شد.

مکعب روبیک در چهار نوع مختلف وجود دارد: ۲×۲×۲ که به مکعب جیبی معروف است، ۳×۳×۳ رایجترین مکعب روبیک، ۴×۴×۴ که به انتقام روبیک معروف است، و در آخر نوع ۵×۵×۵ یا مکعب حرفه‌ای. نوع ۳×۳×۳ آن که رایجترین آنهاست نه سطح مربع شکل در هر طرف دارد، در مجموع پنجاه و چهار سطح می‌شوند که به اندازه بیست و هفت مکعب کوچک به هم چسبیده فضا را اشغال می‌کند. سطح مکعب روبیک را شش رنگ پوشانده‌است، هر وجه یک رنگ. مخترع آن نام مکعب جادویی را برای آن انتخاب کرد که در سال ۱۹۸۰ با نام مکعب روبیک در جهان پخش شد و می‌توان گفت که پرفروش ترین اسباب بازی جهان است.

 طرز کار

اندازه هر طرف مکعب تقریبا برابر ۵٫۷۱۵ سانتیمتر و شامل بیست و شش مکعب کوچک است. مکعب مرکزی هر وجه تنها نمای مکعب است و متصل به مرکز هستند و این برای آن است که دیگر مکعب‌ها متصل شوند و توانایی چرخش را داشته باشند. در نتیجه بیست و یک قطعه وجود دارد، هسته مرکزی دارای سه محور متقاطع است که مرکز شش قطعه روی محورها را نگه داشته و به آنها و بیست مکعب کوچک پلاستیکی دیگر اجازه چرخش می‌دهد. مکعب روبیک دارای دوازده زاویه هست که دو رنگ را نشان می‌دهد، و هشت گوشه که سه رنگ را نشان می‌دهد، هر قسمت (هر زاویه) دو یا سه رنگ متفاوت را نشان می‌دهد، بدینگونه‌است که هیچگاه زاویه‌ای وجود ندارد که دو رنگ شبیه ( مثلا قرمز و قرمز ) را نشان دهد! در اغلب مکعبهای روبیک رنگ قرمز در مقابل رنگ نارنجی است ، زرد مقابل سفید و سبز مقابل آبی.

در مکعب معمولی (۳×۳×۳) روبیک امکان وجود (۸! × ۳۸−۱) × (۱۲! × ۲۱۲−۱)/۲ یا ۴۳٬۲۵۲٬۰۰۳٬۲۷۴٬۴۸۹٬۸۵۶٬۰۰۰ حالت متفاوت وجود دارد!!!

آمار و ارقام زیادی در مورد این مکعب وجود دارد حتی رکوردهای متفاوت با حالتهای متفاوت که نشان از محبوبیت آن دارد!

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

+ نوشته شده توسط مجيد پورركني صالحان در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 و ساعت 23:36 |

سخن بزرگان  :

 

 

 

سه نوع دوستي است كه در همه جا پر سود و با ارزش است

و سه نوع دوستي ديگر هست كه زيان آور و باعث پشيماني است :

دوستي با كساني كه در دوستي خود پايدار و با وفا هستند و با كساني

كه درستكار و راستگويند و با آنان كه تجربه بسيار دارند، سودمند است.

 ولي دوستي و رفاقت با چاپلوسان، رياكاران و ياوه گويان موجب

بدبختي و رسوايي است.

(كنفوسيوس)

 

 

+ نوشته شده توسط مجيد پورركني صالحان در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 23:16 |
( مجتبی کاشانی)   

ذهن ما زندان است

ما در آن زندانی

قفل آن را بشکن

در آن را بگشای

و برون آی ازین دخمه ظلمانی

نگشایی گل من

خویش را حبس در آن خواهی کرد

همدم جهل در آن خواهی شد

همدم دانش و دانایی محدوده خویش

و در این ویرانی

همچنان تنگ نظر می مانی

هر کسی در قفس ذهنی خود زندانی است

ذهن بی پنجره دود آلود است

ذهن بی پنجره بی فرجام است

بگشاییم در این تاریکی روزنه ای

بگذاریم زهر دشت نسیمی بوزد

بگذاریم ز هر موج خروشی بدمد

بگذاریم که هر کوه طنینی فکند

بگذاریم ز هر سوی پیامی برسد

بگشاییم کمی پنجره را

بفرستیم که اندیشه هوایی بخورد

و به مهمانی عالم برود

گاه عالم را درخود به ضیافت ببریم

بگذاریم به آبادی عالم قدمی

و بنوشیم ز میخانه هستی قدحی

طعم احساس جهان را بچشیم

و ببخشیم به احساس جهان خاطره ای

ما به افکار جهان درس دهیم

و زافکار جهان مشق کنیم

و به میراث بشر

دین خود را بدهیم

سهم خود را ببریم

خبری خوش باشیم

و خروسی باشیم

که سحر را به جهان مژده دهیم

نور را هدیه کنیم

و بکوشیم جهان

به طراوت و ترنم

تسکین و تسلی برسد

و بروید گل بیداری، دانایی، آبادی

در ذهن زمان

و بروید گل بینایی، صلح، آزادی، عشق

در قلب زمین

ذهن ما باغچه است

گل در آن باید کاشت

و نکاری گل من

علف هرز در آن میروید

زحمت کاشتن یک گل سرخ

کمتر از زحمت برداشتن

هرزگی آن علف است

گل بکاریم بیا

تا مجال علف هرز فراهم نشود

بی گل آرایی ذهن

نازنین ؛

          نازنین ؛

                     نازنین

                      هرگز آدم ، آدم نشود.

 

 

  

+ نوشته شده توسط مجيد پورركني صالحان در جمعه نوزدهم تیر 1388 و ساعت 16:50 |

دشتها آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت اید ؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
 نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه دلها را
علف هرزه کین پوشانده ست
هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
 بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
 و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
 هیچ چیز ارزان نیست .

  

+ نوشته شده توسط مجيد پورركني صالحان در پنجشنبه هجدهم تیر 1388 و ساعت 0:5 |

تو به من خنديدی
و نمی‌دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پی من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب‌آلود به من كرد نگاه
سيب دندان‌زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز
سالها هست كه در گوش من آرام، آرام
خش‌خش گام تو تكرار كنان،
ميدهد آزارم
و من انديشه كنان
غرق اين پندارم
كه چرا،
خانه كوچك ما سيب نداشت

شعر از : حميد مصدق

+ نوشته شده توسط مجيد پورركني صالحان در چهارشنبه هفدهم تیر 1388 و ساعت 23:57 |